![]() |
آرزوهاي بربادرفته | ||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
پست الكترونيك
لوگو
|
دوشنبه ٢٤ بهمن ،۱۳٩٠ ای دل نمی ترسی مگر از یار بی زنهار من
دوشنبه ٢٤ بهمن ،۱۳٩٠ تو دگر داغ غم عشق بجانم مگذار
دوشنبه ٢٤ بهمن ،۱۳٩٠ چقدر سخته
دوشنبه ٢٤ بهمن ،۱۳٩٠ هیچکس تو نمیشود برای من
دوشنبه ٢٤ بهمن ،۱۳٩٠ یه مشت دروغند
دوشنبه ٢٤ بهمن ،۱۳٩٠
جمعه ٢٩ مهر ،۱۳٩٠ فقط خدا نکرده اون یک وقت بهت نگه برو
وقتی به پشت سرت نگاه میکنی می فهمی
همه پلهای پشت سرت خراب کردی .
ولی یادت نمیاد چرا ؟ چطوری ؟
انوقت دلت می خواد بری جایی که هیچ پلی نباشه ...
انوقت دلت می خواد بری جایی که دیگه هیچوقت
نخوای برگردی ٬ که نیازی به پل داشته باشی و پلی نباشه ...
انوقت که دلت میخواد برگردی از اول شروع کنی ...
برو ٬ برو تا از این خراب تر نشده ..
برو مستقیم برو چون دیگه هیچوقت نمی تونی برگردی..
واینسا چون اگه وایسی دوباره یادت میاد
که کجا می خواستی بری ...
یادت میاد چه آروزهایی داشتی ...
یادت میاد چی می خواستی ...
فقط برو برو برو انقدر برو که گم بشی
که دیگه هیچکس نبیندت که دیگه هیچکس اصلا
یادش نیاد که تو هم بودی یه زمانی ...
اشکش چکید ودیگرش آن آبرو نبود
از آب رفته هیچ نشانی به جو نبود
مژگان کشید رشته به سوزن ولی چه سود
دیگر به چاک سینه مجال رفو نبود
دیگر شکسته بود دل و در میان ما
صحبت به جز حکایت سنگ و سبونبود
اوبود در مقابل چشم ترم ولی
آخ که پیش چشم دلم دیگر او نبود
حیف از نار گوهر اشک ای عروس بخت
با روی زشت زیور گوهر نکو نبود
ماهی که مهربان نشد از یاد رفتنی است
عطری نماند از گل رنگین که بو نبود
آزادگان به عشق خیانت نمی کنند
او را خصال مردم آزاده خو نبود
چون عشق و آرزو به دلم مرد شهریار
جز مردنم به ماتم عشق آرزو نبود امروز با بچه های سه یک قرار داشتیم پارک لاله چقدر خوب بود چقدر بچه ها ناز شده بودن البته خیلی هاشون نیومده بودن ولی انایی که امده بودن یک دنیا خوشحالم کردن همه شون دانشگاه رشته های خوب قبول شده بودن ... جمعه ٢٩ مهر ،۱۳٩٠ کن حرف مرا باور نمی یابی ز من عاشقت تر
در خرمن صد زاهد عاقل زند آتش این داغ که ما بر دل دیوانه نهادیم در دل ندهم ره پس از این مهر بتان را
مهر لب او بر در این خانه نهادیم
چون می رود این کشتی سرگشته که آخر
جان در سر آن گوهر یکدانه نهادیم
قانع به خیالی ز تو بودیم چو حافظ
یارب چه گدا همت و بیگانه نهادیم
آخ به اندازه ی یه دنیا دلم گرفته ...
راه رفتنی رو باید رفت ...
هرروز که می گذره انگار داریم به این نتیجه
می رسیم که باید رفت ...
وقتی که رفتنی شدی ٬ وقتی
که می بینی باید بری
دیگه راهی نداری جز اینکه همه موانع رو برطرف
کنی ٬ همه ی مشکلات هر چقدر هم که پیچیده
و سخت هستند باید بی خیالشون بشی ...
همه ی ان چیزهایی رو که دوسشون داری
همه کسایی رو که یک عمر برات عزیز بودن
همه ی محذورات همه بد بختی هات همه
احساساتت همه ی ان چیزهایی رو که یه عمر
فکر میکردی همیشه برای تو خواهند بود
باید بگذاری بری ... فقط برای اینکه یه چیزی از
درون اذیتت می کنه یه سایه ای که قرار بود یه روز
آرومت کنه آرومش کنی پناهت باشه
پناهش باشی .... باید بگذاری بری
فقط فقط برای اینکه دوتا چشم که
دیگه تبدیل شدن به دوتا ذره بین که تمام
زار و زندگیت دید می زنند مدام دنبال بهانه اند ...
آآآآآآ خ چه غروبی ِ امروز
باز پاییز شد غروبهاش که با ادم حرف می زنند
سرخ سرخ درست مثل دل من این روزها ...
امروز وقتی که غروب خورشید رو نگاه می کردم
ارزو میکردم کاش می شدخودم می انداختم
وسط وسط ان خط سرخ شفق ...
چقدر ارزو دارم که زمان چند سالی بر گرد عقب ...
دوباره برم انجایی که مدینه ی فاضله بود برام ...
انوقت چه کارهایی می کردم که ان موقع نکردم ...
افسوس همیشه چقدر زود دیر میشه ....
دلم گرفته دلم گرفته دلم گرفته
راستی این دنیا چی میخواد از ما ادمها ...
نسیم وصل به افسردگان چه خواهد کرد ؟
بهار تازه به برگ خزان چه خواهد کرد ؟
به من که سوختم از داغ مهربانی خویش
فراق و وصل تو نامهربان چه خواهد کرد ؟
سرای خانه بدوشی حصار عافیت است
صبا به طایر بی آشیان چه خواهد کرد ؟
ز فیض ابر چه حاصل گیاه سوخته را ؟،
شراب با من افسرده جان چه خواهد کرد ؟
مکن تلاش که نتوان گرفت دامن عمر
غبار بادیه با کاروان چه خواهد کرد ؟
به باغ خلد نیاسود جان علوی ما
به حیرتم که در این خاکدان چه خواهد کرد ؟
صفای باده روشن ز جوش سینه اوست
تو چاره ساز خودی آسمان چه خواهد کرد ؟
به من که از دو جهان فارغم به دولت عشق
رهی ملامت اهل جهان چه خواهد کرد ؟
جمعه ٢٩ مهر ،۱۳٩٠ پاییز دلستان
ای باغبان ای باغبان آمد خزان آمد خزان
بر شاخ و برگ از درد دل بنگر نشان بنگر نشان
ای باغبان هین گوش کن ناله درختان نوش کن
نوحه کنان از هر طرف صد بیزبان صد بیزبان
هرگز نباشد بیسبب گریان دو چشم و خشک لب
نبود کسی بیدرد دل رخ زعفران رخ زعفران
حاصل درآمد زاغ غم در باغ و میکوبد قدم
پرسان به افسوس و ستم کو گلستان کو گلستان
کو سوسن و کو نسترن کو سرو و لاله و یاسمن
کو سبزپوشان چمن کو ارغوان کو ارغوان
کو میوهها را دایگان کو شهد و شکر رایگان
خشک است از شیر روان هر شیردان هر شیردان
طاووس خوب چون صنم کو طوطیان کو طوطیان
خورده چو آدم دانهای افتاده از کاشانهای
پریده تاج و حله شان زین افتنان زین افتنان
گلشن چو آدم مستضر هم نوحه گر هم منتظر
چون گفتشان لا تقنطوا ذو الامتنان ذو الامتنان
جمله درختان صف زده جامه سیه ماتم زده
بیبرگ و زار و نوحه گر زان امتحان زان امتحان
ای لک لک و سالار ده آخر جوابی بازده
در قعر رفتی یا شدی بر آسمان بر آسمان
گفتند ای زاغ عدو آن آب بازآید به جو
عالم شود پررنگ و بو همچون جنان همچون جنان
ای زاغ بیهوده سخن سه ماه دیگر صبر کن
تا دررسد کوری تو عید جهان عید جهان
جمعه ٢٩ مهر ،۱۳٩٠ بوی مهر ....
آغاز مهر، باز شدن مدارس ... زنگ صدای
تحکم آمیز ندو، نخند، نپر، نرقص و نخوان در
گوش دختران این سرزمین که بیشترین زمان سالهای
نوجوانی عمر خود رادر مدارس ما می گذرانند .
مدارسی چون زندان که پنجرهایش باز
نمیشوند مشبکند و دور از دسترس .
دیوارهایش بلند و محفوظ شده حد اقل با دو
در که البته پرده ای ضخیم هم جلوی ان را
پوشاند ه است ...
چه حفاظت سفت سختی از این
زندانی ها می شود !
و چقدر این زندانیان مشتاق فرارند ...
و اما لباس فرم این زندانها :
کیسه هایی به رنگ تیره که هیچ زیبایی
در ان نمی توان مشاهده کرد ...
راستی چرا هیچکدام از طراحان این مانتو شلوارها
خودشان و نزدیکانشان این مثلا لباسهای
فرم را نمی پوشند ؟...
چرا نو جوانانی را که در اوج زیبایی و یک
حس فطری برای جلوه دادن این زیبایی ها
هستند را اینجنین به جرم جنسیتشان
تنبیه می کنیم ؟
چرا مدارس پسرانه ی دولتی بخصوص در مقطع
دبیرستان لباس فرم ندارند ؟
چرا هر چه محدودیت است برای دختران این
سرزمین وضع شده است ؟
بخاطر بیاوریم پنج فرمان ندو، نخند، نپر،
نرقص و نخوان را .
اگر یک نو جوان چنین نکند پس چه کند ؟
چه گناه بزرگیست زن بودن در سرزمین ما ...
راستی چرا شور نشاط را از فرزندانمان به جرم
جنسیت شان می گیریم ...
مگر نباید مدرسه محلی باشد برای کشف و
بارور کردن استعداهای عزیزانمان ...
چرا نمی گذاریم دخترانمان در مدارس بخوانند
صدایشان را مطرح کنند توانمندیشان را به
نمایش بگذارند ؟
اعتماد به نفس پیدا کنند ؟
و اما ما معلمها :
کاش باور کنیم که رسالت ما فقط تدریس
کتاب درسیمان نیست ...
کاش گاهی به دانش اموزانمان بگوییم
کتابهایشان را ببندند ...
حرف بزنند اواز بخوانند بگویند بخندند ...
کاش با خودمان بگوییم دانش اموزانمان
دخترند و ما باید خیلی چیزها را به انها بیاموزیم ...
از نحوه ی نشستن سرکلاس که ستون
فقراتشان اسیب نبیند ...
تا قوانین ناگوار ظالمانه ی مدنی و اجتماعی
که باز به جرم جسیتان بر انها
تحمیل شده است ...
به انها بیاموزیم این قوانین را تابدانند
که این دانستن موجب می شود در اینده
کمتر اسیب ببینند ...
همه ی ما مسئولیم ... بخصوص ما معلمها ...
| ||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
![]() آمار وبلاگ : ![]() |
|||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
|
[ خانه | پست الكترونيك ] |
|||||||||||||||||||||||||||||||||||||||