آرزوهاي بربادرفته 

خانه
آرشيو

پست الكترونيك


لوگو

 


 

template designer

 

 

دوشنبه ٢٤ بهمن ،۱۳٩٠

ای دل نمی ترسی مگر از یار بی زنهار من

 

امشب به وسعت تمامی شبهایی که تو را نداشتم.....

 

دلم به حال تنهاییم سوخت.....

 

در ساحل بی کران دریای جنوب دوست داشتنت

 

را به آب سپردم تا با خود ببرد ......

 

 شاید کمی بیا سایم از کابوس نداشتنت ...

 

میخواهم تنهایی ام را به آغوش گرمی بفروشم.....

 

اما نه به آن بها که تو خریدی ......

 

به بهای سالهای کوتاه باقی مانده از زندگی ام ...

 

ب . ن :چقدر سخته که دلت می خواد سرتو باز به دیواری

 

تکیه بدی که یه بار زیر آوار غرورش همه وجودت له شده !

 

با تو از خویش نخواندم ، که مجابت نکنم

خواستم تشنه ی این کهنه شرابت نکنم


گوش کن از من و بر همچو منی گوش مکن

تا که ناخواسته مشتاق عذابت نکنم


دستی از دور به هُرم غزلم داشته باش

که در این کوره ی احساس مذابت نکنم


گاه باران همه ی دغدغه اش باغچه نیست

سیل بی گاهم و ناگاه خرابت نکنم


فصلها حوصله سوزند ، بپرهیز که تا

فصل پر گریه ی این بسته کتابت نکنم !

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم بهمن 1390ساعت 10:31  توسط 

حميده

پيام هاي ديگران ()


 


دوشنبه ٢٤ بهمن ،۱۳٩٠

تو دگر داغ غم عشق بجانم مگذار

 

غروب امروز دیوانه ام کرد ...

 

چقدر زیبا بود دیگه خورشید نبود ماه شده بود ماه ماه ....

 

چه شفق معرکه ای داشت ...

 

خیره شده بودم بهش هی بغض می کردم ...

 

مثل همیشه جلوی بارش اشکامو گرفتم ...

 

باورم نمیشه یه لحظه بی اختیار دستامو باز کردم بغلش کنم ...

 

پیش خودم آرزو کردم کاش ساحلی بود توی یه نقطه ی

 

 آروم امن ... و آغوش تو ... آخ آخ آخ ....

 

 

مرو از پیشم و عمری نگرانم مگذار

 

یا چو رفتی بامید دگرانم مگذار

 

گاهگاهی بمن از مهر پیامی بفرست

 

فارغ از حال خود ای جان جهانم مگذار

 

بر دلم داغ غم عشق تو ایام نهاد

 

تو دگر داغ غم هجر بجانم مگذار

 

منشین در بر غیر و مبر از یاد مرا

 

غم دیگر به غم و درد نهانم مگذار

 

چون دم صبح بروز سیه هم خنده مزن

 

در کف گریه از این بیش عنانم مگذار

 

جز تو چشم طمع از هر دو جهان پوشیدم

 

پس تو تنها دگر ای سرو روانم مگذار

 

حاصل من که ز هستی همه ناکامی بود

 

برو ای عمر و بجا نام و نشانم مگذار

 

دامن از دست من دلشده ایدوست مکش

 

درسر فرقت خود تاب و توانم مگذار

 

پای بر دیده »............« بنه ای مایه ناز

 

مرو از پیشم و عمری نگرانم مگذار

 

این آهنگ با صدای آسمانی شجریان موقع غروب که بشنوی آتیش میگیری آتیش !

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم بهمن 1390ساعت 17:44  توسط 

حميده

پيام هاي ديگران ()


 


دوشنبه ٢٤ بهمن ،۱۳٩٠

چقدر سخته

 

چقدر سخته که دلت می خواد سرتو 

 

 به دیواری تکیه بدی که یه بار زیر آوار

 

غرورش همه وجودت له شده  . .

 

چقدر سخت ارزو داری سر رو شونه ی کسی

 

بگذاری که هر وقت نیازش داشتی جا خالی داده

 

و با سر خوردی زمین ...

 

خیلی سخت که دلت برای کسی تنگ بشه ...

 

 که انگار دل توی سینه اش نداره ...

 

همونی که می گفت هر چی از من می تونی

 

بخوای جز اینکه ازم بخوای یه روزی نباشم ...

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم بهمن 1390ساعت 8:48  توسط 

حميده

پيام هاي ديگران ()


 


دوشنبه ٢٤ بهمن ،۱۳٩٠

هیچکس تو نمیشود برای من

 

چقدر زود به این باور رسیدم که هیچکس تو نمی شود برای من

 

خواستی بروم به زندگی ام برسم ...

 

رفتم که بزندگی برسم ...

 

نیستی ببینی  زندگی کردنم را ...

 

کشکولی در دست ...

 

دوره افتاده ام  در تمنای یک کلام عاشقانه

 

یک نگاه ملتمس ... و یک دل که  برایم بریزد ...

 

و یک زبان که بند بیاید ...

 

کاش شهامت عاشقی کردن داشتی ...

 

کاش شهامت عاشق شدن داشتم ...

 

کاش می آموختیم عاشقانه زیستن را ...

 

کاش خود را از من دریغ نمی کردی ...

 

کاش قدر همدیگر را می دانستیم ...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم بهمن 1390ساعت 9:58 

حميده

پيام هاي ديگران ()


 


دوشنبه ٢٤ بهمن ،۱۳٩٠

یه مشت دروغند

 

چقدر بی حوصله ام ...

 

 

هوا حسابی سرد شده و دل من از انم سرد تر ...

 

همین الان خیلی دوست دارم یه جای اروم و امنی بود ...

 

 یه نفر بود یه  قهوه  باهاش میخوردم ...

 

دو کلمه باهاش حرف می زدم ....

 

یه نفر بود دستم رو تودستای گرمش گرفته بود ...

 

ای ای انگار بد جوری دچار کمبود محبت شدم ...

چه می دونم امروز سه چهار باری که بهش زنگ زدم اخرش

عصبانی شد گفت چرا اینهمه زنگ می زنی ..

چه میدونم .... ای خداااااااااااا شکرت ...

 

دلم بد جوری گرفته ...بد جور ...

 

این روزها بجایی رسیدم که دلم میخواد به هر کس و ناکسی

 

پناه ببرم که ساعتی رو باهاش سپری کنم یه کمی توجه ببینم ...

 

 

ساقی بیا که یار ز رخ پرده برگرفت

 

 کار چراغ خلوتیان باز درگرفت

 

آن شمع سرگرفته دگر چهره برفروخت

 

وین پیر سالخورده جوانی ز سر گرفت

 

آن عشوه داد عشق که مفتی ز ره برفت

 

وان لطف کرد دوست که دشمن حذر گرفت

 

زنهار از آن عبارت شیرین دلفریب

 

گویی که پسته تو سخن در شکر گرفت

 

بار غمی که خاطر ما خسته کرده بود

 

عیسی دمی خدا بفرستاد و برگرفت

 

هر سروقد که بر مه و خور حسن می‌فروخت

 

چون تو درآمدی پی کاری دگر گرفت

 

زین قصه هفت گنبد افلاک پرصداست

 

کوته نظر ببین که سخن مختصر گرفت

 

حافظ تو این سخن زکه آموختی که بخت

 

تعویذ کرد شعر تو را و به زر گرفت

 

دلم داره از همه ی آدمها بدش میاد ...

 

همشون فقط یه مشت دروغند...

 

و ژست دوست داشتن ...

 

ولی هیچوقت ان موقعی که باید باشن نیستند ...

 

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم بهمن 1390ساعت 12:15 

حميده

پيام هاي ديگران ()


 


دوشنبه ٢٤ بهمن ،۱۳٩٠

 

 

نه چشمان من به لبهای تو رسید

 

نه لیاقت تو به احساس من

چیزی به هم بدهکار نیستیم

 

هر دو کم آوردیم !

همین...
 

 

 دیگر چرا دلمان برای هم تنگ بشود ؟

 


 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم بهمن 1390ساعت 8:28  توسط  

حميده

پيام هاي ديگران ()


 


جمعه ٢٩ مهر ،۱۳٩٠

فقط خدا نکرده اون یک وقت بهت نگه برو

 

 

 

وقتی به پشت سرت نگاه میکنی می فهمی

 

 

همه پلهای پشت سرت خراب کردی .

 

ولی یادت نمیاد چرا ؟ چطوری ؟

 

انوقت دلت می خواد بری جایی که هیچ پلی نباشه ...

 

انوقت دلت می خواد بری جایی که دیگه هیچوقت

 

نخوای برگردی  ٬ که نیازی به پل داشته باشی و پلی نباشه ...

 

انوقت که دلت میخواد برگردی از اول شروع کنی ...

 

برو ٬ برو تا از این خراب تر نشده ..

 

برو مستقیم برو چون دیگه هیچوقت نمی تونی برگردی..

 

واینسا چون اگه وایسی دوباره یادت میاد

 

که کجا می خواستی بری ...

 

یادت میاد چه آروزهایی داشتی ...

 

یادت میاد چی می خواستی ...

 

 فقط برو برو برو انقدر برو که گم بشی

 

که دیگه هیچکس نبیندت که دیگه هیچکس اصلا

 

 یادش نیاد که تو هم بودی یه زمانی ...

 

اشکش چکید ودیگرش آن آبرو نبود 

 

از آب رفته هیچ نشانی به جو نبود

 

مژگان کشید رشته به سوزن ولی چه سود

 

دیگر به چاک سینه مجال رفو نبود

 

دیگر شکسته بود دل و در میان ما

 

صحبت به جز حکایت سنگ و سبونبود  

 

اوبود در مقابل چشم ترم ولی

 

آخ که پیش چشم دلم دیگر او  نبود 

 

حیف از نار گوهر اشک ای عروس بخت

 

با روی زشت زیور گوهر نکو نبود

 

ماهی که مهربان نشد از یاد رفتنی است

 

عطری نماند از گل رنگین که بو نبود

 

آزادگان به عشق خیانت نمی کنند

 

او را خصال مردم آزاده خو نبود

 

چون عشق و آرزو به دلم مرد شهریار

 

جز مردنم به ماتم عشق آرزو نبود

امروز با بچه های سه یک قرار داشتیم پارک لاله چقدر خوب بود چقدر بچه ها ناز شده بودن البته خیلی هاشون نیومده بودن ولی انایی که امده بودن یک دنیا خوشحالم کردن همه شون دانشگاه رشته های خوب قبول شده بودن ... 

حميده

پيام هاي ديگران ()


 


جمعه ٢٩ مهر ،۱۳٩٠

کن حرف مرا باور نمی یابی ز من عاشقت تر

 

 

در خرمن صد زاهد عاقل زند آتش

این داغ که ما بر دل دیوانه نهادیم


در دل ندهم ره پس از این مهر بتان را

 

مهر لب او بر در این خانه نهادیم

 

 

 

چون می رود این کشتی سرگشته که آخر

 

جان در سر آن گوهر یکدانه نهادیم

 

 

قانع به خیالی ز تو بودیم چو حافظ

 

یارب چه گدا همت و بیگانه نهادیم

 

آخ به اندازه ی یه دنیا دلم گرفته ...

 

 راه رفتنی رو باید رفت ...

 

هرروز که می گذره انگار داریم به این نتیجه

 

می رسیم که باید رفت ...

 

وقتی که رفتنی شدی ٬ وقتی

 

که می بینی باید بری

 

 دیگه راهی نداری جز اینکه همه موانع رو برطرف

 

کنی ٬ همه ی مشکلات هر چقدر هم که پیچیده

 

و سخت هستند باید  بی خیالشون بشی ...

 

همه ی ان چیزهایی رو که دوسشون داری

 

همه کسایی رو که  یک عمر برات عزیز بودن

 

همه ی محذورات همه بد بختی هات همه

 

احساساتت همه ی ان چیزهایی رو که یه عمر

 

 فکر میکردی همیشه برای تو خواهند بود

 

 باید بگذاری بری ... فقط برای اینکه یه چیزی از

 

درون اذیتت می کنه یه سایه ای که قرار بود یه روز

 

 آرومت کنه آرومش کنی پناهت باشه

 

پناهش باشی .... باید بگذاری بری

 

فقط فقط برای اینکه دوتا چشم که

 

 دیگه تبدیل شدن به دوتا ذره بین که تمام

 

زار و زندگیت دید می زنند مدام دنبال بهانه اند ...

 

آآآآآآ خ چه غروبی ِ امروز

 

باز پاییز شد غروبهاش که با ادم حرف می زنند

 

 سرخ سرخ درست مثل دل من این روزها ...

 

امروز وقتی که غروب خورشید رو نگاه می کردم

 

 ارزو میکردم کاش می شدخودم می انداختم

 

وسط وسط ان خط سرخ شفق ...

 

چقدر ارزو دارم که زمان چند سالی بر گرد عقب ...

 

دوباره برم انجایی که  مدینه ی فاضله  بود برام ...

 

انوقت چه کارهایی می کردم که ان موقع نکردم ...

 

افسوس همیشه چقدر زود دیر میشه ....

 

دلم گرفته

دلم گرفته

دلم گرفته

 

راستی این دنیا چی میخواد از ما ادمها ...

 

نسیم وصل به افسردگان چه خواهد کرد ؟

 

بهار تازه به برگ خزان چه خواهد کرد ؟

 

به من که سوختم از داغ مهربانی خویش

 

فراق و وصل تو نامهربان چه خواهد کرد ؟

 

سرای خانه بدوشی حصار عافیت است

 

صبا به طایر بی آشیان چه خواهد کرد ؟

 

ز فیض ابر چه حاصل گیاه سوخته را ؟،

 

شراب با من افسرده جان چه خواهد کرد ؟

 

مکن تلاش که نتوان گرفت دامن عمر

 

غبار بادیه با کاروان چه خواهد کرد ؟

 

به باغ خلد نیاسود جان علوی ما

 

به حیرتم که در این خاکدان چه خواهد کرد ؟

 

صفای باده روشن ز جوش سینه اوست

 

تو چاره ساز خودی آسمان چه خواهد کرد ؟

 

به من که از دو جهان فارغم به دولت عشق

 

رهی ملامت اهل جهان چه خواهد کرد ؟

 

حميده

پيام هاي ديگران ()


 


جمعه ٢٩ مهر ،۱۳٩٠

پاییز دلستان

 

 

ای باغبان ای باغبان آمد خزان آمد خزان

 

بر شاخ و برگ از درد دل بنگر نشان بنگر نشان

 

 

ای باغبان هین گوش کن ناله درختان نوش کن

 

 

نوحه کنان از هر طرف صد بی‌زبان صد بی‌زبان

 

 

هرگز نباشد بی‌سبب گریان دو چشم و خشک لب

 

 

نبود کسی بی‌درد دل رخ زعفران رخ زعفران

 

 

حاصل درآمد زاغ غم در باغ و می‌کوبد قدم

 

 

پرسان به افسوس و ستم کو گلستان کو گلستان

 

 

کو سوسن و کو نسترن کو سرو و لاله و یاسمن

 

 

کو سبزپوشان چمن کو ارغوان کو ارغوان

 

 

کو میوه‌ها را دایگان کو شهد و شکر رایگان

 

 

خشک است از شیر روان هر شیردان هر شیردان


کو بلبل شیرین فنم کو فاخته کوکوزنم

 

طاووس خوب چون صنم کو طوطیان کو طوطیان

 

خورده چو آدم دانه‌ای افتاده از کاشانه‌ای

 

 

پریده تاج و حله شان زین افتنان زین افتنان

 

گلشن چو آدم مستضر هم نوحه گر هم منتظر

 

 

چون گفتشان لا تقنطوا ذو الامتنان ذو الامتنان

 

جمله درختان صف زده جامه سیه ماتم زده

 

 

بی‌برگ و زار و نوحه گر زان امتحان زان امتحان

 

ای لک لک و سالار ده آخر جوابی بازده

 

در قعر رفتی یا شدی بر آسمان بر آسمان

 

 

گفتند ای زاغ عدو آن آب بازآید به جو

 

 

عالم شود پررنگ و بو همچون جنان همچون جنان

 

 

ای زاغ بیهوده سخن سه ماه دیگر صبر کن

 

 

تا دررسد کوری تو عید جهان عید جهان

 

حميده

پيام هاي ديگران ()


 


جمعه ٢٩ مهر ،۱۳٩٠

بوی مهر ....

 

 

 

آغاز مهر، باز شدن مدارس ... زنگ صدای

 

 تحکم آمیز ندو، نخند، نپر، نرقص و نخوان در

 

گوش دختران این سرزمین که بیشترین زمان سالهای

 

نوجوانی عمر خود رادر مدارس ما  می گذرانند .

 

مدارسی  چون زندان که پنجرهایش باز

 

نمیشوند مشبکند و دور از دسترس .

 

دیوارهایش بلند و محفوظ شده حد اقل با دو

 

در که البته پرده ای ضخیم هم جلوی ان را

 

پوشاند ه است ...

 

چه حفاظت سفت سختی از این

 

زندانی ها می شود !

 

و چقدر این زندانیان مشتاق فرارند ... 

 

و اما لباس فرم این زندانها :  

 

کیسه هایی به رنگ تیره که هیچ زیبایی

 

در ان نمی توان مشاهده کرد ...

 

راستی چرا هیچکدام از طراحان این مانتو شلوارها

 

خودشان و نزدیکانشان این مثلا لباسهای

 

 فرم را نمی پوشند ؟...

 

چرا نو جوانانی را که در اوج زیبایی و یک

 

حس فطری برای جلوه دادن این زیبایی ها

 

هستند را اینجنین به جرم جنسیتشان

 

تنبیه می کنیم ؟

 

چرا مدارس پسرانه ی دولتی بخصوص در مقطع

 

دبیرستان لباس فرم ندارند ؟

 

چرا هر چه محدودیت است برای دختران این

 

سرزمین وضع شده است ؟

 

بخاطر بیاوریم  پنج فرمان ندو، نخند، نپر،

 

 نرقص و نخوان را . 

 

اگر یک نو جوان چنین نکند پس چه کند ؟

  

 

چه گناه بزرگیست زن بودن در سرزمین ما ... 

 

 

راستی چرا شور نشاط را از  فرزندانمان به جرم

 

جنسیت شان می گیریم ...

 

مگر نباید مدرسه محلی باشد برای کشف و

 

بارور کردن استعداهای عزیزانمان ...

 

چرا نمی گذاریم دخترانمان در مدارس بخوانند

 

صدایشان را مطرح کنند توانمندیشان را به

 

نمایش بگذارند ؟

 

اعتماد به نفس پیدا کنند ؟

 

 و اما ما معلمها :

 

کاش باور کنیم که رسالت ما فقط تدریس

 

کتاب درسیمان نیست ...

 

کاش گاهی به دانش اموزانمان بگوییم

 

کتابهایشان را ببندند ...

 

حرف بزنند  اواز بخوانند بگویند بخندند ...

 

کاش با خودمان بگوییم دانش اموزانمان

 

دخترند و ما باید  خیلی چیزها را به انها بیاموزیم ...

 

از نحوه ی نشستن سرکلاس که ستون

 

 فقراتشان اسیب نبیند ...

 

تا قوانین ناگوار ظالمانه ی مدنی و  اجتماعی 

 

که باز به جرم جسیتان بر انها

 

 تحمیل شده است ...

 

به انها بیاموزیم این قوانین را تابدانند

 

که این دانستن موجب می شود  در اینده

 

 کمتر اسیب ببینند ...

 

همه ی ما مسئولیم ... بخصوص ما معلمها ...

 

 

حميده

پيام هاي ديگران ()


 


 

آمار وبلاگ :
 

[ خانه | پست الكترونيك ]